باران |
|
.......فقط به خاطر تو.......... اسمان را چه بغض جدایی یاد یه یار قدیمی سوز یه ساز شکسته قطره های باران را که شمرد او که با تو او که بی تو همه جا یاد تو بود او که هر جا رسید پر از سودای تو بود و چه والا وچه شیدا عاشق عشق تو بود من همانم او که همه جا ورد زبانش این بود عشق دیوانگی است و من دیوانه وار عاشقم و تردید های تلخ را به حقیقت می پذیرم و دم نمی زنم و چه خوش بود که من عشق را با دست نوازشگر غم لمس کنم و ندانم ان چیست و فقط لمس کنم من دلم می ترسد از حکم غرور و از همه باید ها و از همه بودنها می ترسد من از عاشق بودن هم نیز می ترسم من دلم میمیرد من دلم از این فاصله ها می ترسد
همین بود اخرین حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگینت حریم چشم هایم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم نمی دانم چرا رفتی نمی دانم چرا شاید خطا کردم شاید هم دست سرنوشت منو تو را تو جاده های بی کسی رها کرد و تو بی انکه فکر غربت چشمان من باشی نمی دانم چرا تا کجا تا کی برای چه ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارد و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شدو بعد از رفتنت انگار کسی حس نکرد که من بی تو تمام هستی ام را از دست خواهم داد حتی تو هم نفهمیدی اخه چرا بعد از رفتنت هزار بار در لحظه مردم چرا رفتی
< |+|
|