باران |
|
عشق دردی است که بدون اکسیژن می سوزد "طلاي ناب" تو تنهايي مي پوسم توحسرتت مي سوزم براي باز ديدنت به جاده چشم مي دوزم ثانيه ها دير مي گذرن اما بازم در گذرن بازم تو رويا تويي و چشمات که از من ميگذرن بودن تو شده سراب لذت ديدنت تو خواب کم ميارم وقتي که باز اشکام ميريزن مثل آب وقتي که از خواب پا ميشم باز تنها مثل هميشم تو نيستي و من ميسوزم خشک ميشه باز رگ و ريشم باز اومدي منم تو خواب غني تر از طلاي ناب وقتي دوباره پا ميشم بودن تو ميشه بر آب تقدير من تنهاييا خوشبختيم شد سهم کيا تو زندگيم بودي عزيز بي تو خوش دل به چيا عزيزترين شبم شبت فداي چشماهو تنت بوسه عشق بوسه < |+|
|