باران |
|
سلام بهترین مهربانم،سلام صاحب نگاه اسمونی،سلام مالک دل قشنگ پر عاطفه معشوق محبوب!قلمم حقیر تر از ان است که اسمت را بنگارد بگذار قداست اسمت را قلمم نشکند! ...سه نقطه پر از تمام ابهت ها برای نام باشکوهت سلامی از دل من تا دل تو به وسعت تمام فاصله هایی که خطوط هرز جدایی بر پیکر روزگارم رویاند سلامی پر از می مهربانی نگاهت که جام دلم می طلبد ان را از ساقی نگاهت... حال و هوای دل بهاری ات چگونه است؟گه گاه هوای دیوانگی هایم را میکند یا نه؟ حال من که پرسیدن ندارد!تو که از جنون من لیلی با خبری... میدانی که بی نگاهت سبزت زود زرد میشم! میدانی اگر رنگ شاد نگاهت نباشد طرح لبخند بر لوح لبانم به افسانه ها میپیوندد! می دانی اگر نباشی من بی خورشید زلال نگاهت روزی نخواهم داشت! میدانی اگر مهتاب نگاهت بر تن شب هایم نبارد در سیاهی های بی پایانش گم می شوم و گم می شوم و گم می شوم! دلم سالها بود از تبار بی تابی های قافله ی دل ها بود بی قراری عاشقی عذاب شیرینی ست! تو نمیدانی تپیدن دلم تا بی نهایت زمان وقتی بهانه اش تو باشی زیباست... به یکباره از دورها امدی تا نزدیکی قلب من نگاهم دیدنت را جستجو میکرد قاب دلم منتظر گذر دلت از ان بود و ایینه ی نگاهم حضورت را تمنا میکرد "ارزو"برایم واژه ای غریب بود پشت دلتنگی هایم امدنت غربت را نه تنها از من بلکه از تن ارزوهایم برداشت! سوز نگاهت پرده ای از چشمانم برکند و رازی به بزرگی پنهان کردن عشقی داغ از ان فرو افتاد اما... توکه امدی افسوس ها جان تازه ای گرفتند فاصله که بین ما کم نیست! نکند شیشه ی فاصله ها را که شکست ان ورش وصال ،سراب باشد؟ نکند تکه های شیشه ی شکسته شده ی فاصله ها قلب هایی را زخمی کند و اهی سوزنده بدرقه یراه عشقمان شود؟ دلواپسی های اینده ی مبهم قهقهه میزند بر دلنگرانی هایم دست دلم می لرزد وقت نوشتن از تو... اجازه هست ناتمام بماند؟؟نا تمام و پر از ابهام.... مثل سرنوشتمان... < |+|
|